دلتنگی های من
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
برای بدست آوردن بعضی چیزا باید خیلی چیزا رو ازدست داد نمیدونم باید چی بنویسم ولی حالا شروع میکنیم ببینیم به چی میرسیم باور کنین بدون موضوع استارت این پست رو زدم خب اها یادم اومد بحث از دست دادن دوستان خوب و بامرام در دنیای مجازی خیلی از دوستام از من فراری شدن و پیش خودشون میگن اه اه این دیگه کیه چقدر ازخود راضی و خود شیفته می باشند ولی در اصل اینطور نیست میدونین شماها همتون در اعماق قلبم قرار دارین و باور کنین که فراموشی در کار نیست فقط یه کم تنبل شدم و کم حوصله همش هم بخاطر بی ثباتی در امور روزمره اس تا میای یه کاری روانجام بدی میبینی ورشکست شدی اصلا بحث پول دراوردن یه معضل شده تو ایران تا کجا خواهد رفت خدا میداند امیدوارم که دوباره بهم سر بزنین یادتون نره شما از من بهترین
با صدای سوت زودپز از خواب بیدار شدم دور وبرم که نگاه کردم کسی نبود با عصبانیت و غرولند سرمو تکون دادم و به سمت زودپز رفتم میدونستم که اونم عصبی شده و کله اش داره سوت میکشه من عصبی ترشده و بعد از خاموش کردنش درشو برداشتم حدس بزنین چه اتفاقی افتاد خودتون بگین
باور کنین نفسهای آخر را میکشم اینقدر حالم بده که به زور خودمو پشت سیستم رسوندم تازه الان با مخ خوردم رومیز ولی عشق به شما دوستان باعث میشه که آدم مریضی هم یادش بره نمیدونم این آنفلوانزا از کجا دیگه پیداش شد اصلا بهت امون نمیده که خودتو جمع و جور کنی منم این مریضی رو به بیشتر اهال منزل هدیه کردم مخصوصا ایالات متحده حالا دوتاییمون کنار همدیگه میشینیم و تو صورت همدیگه عطسه میکنیم تا ببینیم زور کدوممون بیشتره وکی میتونه بیشتر انرژی مثبت انتقال بده
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي." سخنان نادر شاه افشار سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو میتوانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ. جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . هر سربازی که بر زمین می افتد و روحش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . جمله روز : زماني که تصميم گرفتيد و زمان اجرا فرا رسيد ديگر توجهي به پيامدها و بازتاب هايش نداشته باشيد. ويليام جيمز یه جمله ازخودم هم بگم که کامل بشه من معمولا اول کاری رو انجام میدم و بعدش تصمیم میگیرم واسه همین همیشه دیگران برایم تصمیم میگیرند

پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
| Design By : Night Skin |





